اسم اعظم بكند كار خود اى دل خوش باش/ كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
«حافظ»
تا به خودم می آیم می بینم روبرویم ایستاده است. از جایی که من ایستاده ام سخت می شود اجزای صورتش را تشخیص داد. ولی دست کم این را می فهمم که لبخند می زند. یکدست سیاه پوشیده است تا جایی که اندامش در تاریکی اتاقی که در آن هستیم گم است. اتاق تنها روشنایی اش را از مهتابی بالای سر او می گیرد و نمی گیرد. که با هر بار خاموش و روشن شدنش ذراتی را به پایین می ریزد که به براده های سرخ الکترود جوشکاری بی شباهت نیست.
از تک پنجره ی اتاق نگاهی به بیرون می اندازم. آسمان پوشیده از ابرهای لایه لایه ی سرخ است و آنچنان به نظر می رسد که رو به سیاهی می رود. امواجی از جنس هوا، درون اتاق روی هم سر می خورند. بوی سوختگی چیزی شبیه چوب و یا کاغذ در هوا پراکنده است.
زیر و بم صدای بلند موزیک ناگاه فضای اتاق را پر می کند. چشمم
را از پنجره برمی گیرم و به او می دوزم که همچنان دارد با یک دستگاه پخش قدیمی ور
می رود. آهنگ به گوشم نا آشنا می آید. بلند می شود می ایستد و با حالت مصممی شروع می کند به خم و راست کردن
انگشت اشاره اش به سمت من و گویا منظورش آن است که به سمتش بروم. من نیز بعد از
چند لحظه مکث (شاید به خاطر این که از مقصودش مطمئن شوم) آرام آرام و با تردید به
طرفش گام برمی دارم. اولین گام را که بر می دارم ناخودآگاه برای جلوگیری از سقوط،
دستم را به جسمی روی دیوار بند می کنم و در همان حال پیش می روم. هر لحظه حس می
کنم قرار است زمین زیرپایم دهن باز کند و مرا و او را ببلعد. دستش را جلو می آورد
و انگشتانش را در انگشتانم قفل می کند و شروع می کند با من به تانگو رقصیدن و من
نیز بی اختیار به این کار تن می دهم. سردی انگشتانش تا عمق جانم نفوذ می کند و
گرمای نفس نفس زدن گاه به گاهش آرام آرام بر پوست صورتم می نشیند؛ در حال
ی که هنوز
مات چهره اش هستم. موجی از سیاهی که انگار از مرکز چشم هایش شروع می شود و پیچ و
تاب می خورد و هر چه پیش می آید بر ضخامتش افزوده می شود، نیمی از صورتش را احاطه
کرده است. کاری کرده است که تشخیص چهره اش به کل غیرممکن نشان می دهد. دستم را می
فشارد و دستش را می فشارم و با هم دور اتاق می چرخیم و پیچ و تاب می خوریم. اتاق
کوچکی که حالا بهتر می توانم اجزایش را تشخیص دهم. چهار ضلع آن را قفسه های کتاب
پوشانده است که بلندایشان تا سقف پیش رفته است. و انگار سازنده ی اتاق فراموش کرده
است دری برای آن تعبیه کند. تنها وسط یکی از قفسه ها به اندازه ی پنجره ای، آن هم
بدون شیشه و قاب، خالی است که گاهی از آن سوزی به داخل اتاق می خزد و لرزه بر
اندامم می اندازد. جلوی قفسه ی مقابل آن نیز میز تحریر کوچکی است و یک صندلی پشت
آن. دستگاه پخش نیز انگار موقتا و بی هیچ تناسبی روی میز قرار دارد و همچنان می
خواند. بالای سر میز و روی دیواره ی قفسه، قاب عکس سیاه و سفید پیرزنی خودنمایی می
کند که نیمی از صورتش پشت چادر گلدارش پنهان است. تصویر به شکل غیرقابل باوری زنده
نشان می دهد. در همین حال متوجه انبوه کاغذ پاره هایی می شوم که زیر پاهایم لگد می
شوند و کل فضای کف اتاق را پوشانیده اند. بعضی هایشان تا نیمه سوخته است. خودم هم
نمی دانم در این تاریکی چطور این جزئیات را به وضوح می بینم. گویی چشمانم قدرتی
تازه یافته اند. ریتم آهنگ تند تر شده است و به دنبال آن حرکات ما نیز.
موزیک - ناگهانی تر از پخش شدنش حتی- قطع می شود. به خودم که می آیم می بینم با چشمان بسته و دستانی که در هوا نگاه داشته ام و بی هدف به دور عنصری نامعلوم قفلشان کرده ام، به تنهایی دور خودم و اتاق می چرخم و او پشت میز نشسته و دست را زیر چانه زده و با همان لبخند حالا تمسخرآمیزش به من زل زده است. روی زانو هایم به زمین می آیم و دست هایم را ستون بدنم می کنم. سرم را بالا می آورم و نگاهش می کنم. حالا دیگر چشمانش برق می زند. بوی سوختگی شدت گرفته است. از جایی در دوردست ها صدای قرآن می آید. ناگاه او را می شناسم. صورتش درست شبیه شخص درون آینه است، وقتی که شب ها در تاریکی به آن چشم می دوزم.

بـاز خـیـالـت امـشـب خـواب ز چـشمم ربود بــــاز فــریـــب چــشــمــت آمــد و بــرد آنچه بود
تا کـه سـیـاه مـویت مــوج بـه دامــن فـکــند دامـــن گــلگـــون شـــب رو بــه سـیاهی نمـود
تا کـه پـرده ی ظلمت راه به خورشید بست افــســــون مـــاه رویــــت دالان آبـــی گــشـــود
قـامـت سـرو گـونت قـامــت بـیــد خــم کــرد روی بــــنـفـشـه از شــرم گـشـت سیاه و کبود
ای کــه صـدای گـامــت بـنـد دلـم پــاره کــرد و ای کــــه نـــوای لــعـــلــت آواز ســـرنـــا و رود
ای همه دنیا و دین، و ای بت و حکم و یقین ای کـــه هـمـاره بـودا رو بــه تــو بـر سجده بود
ای نــگــهم تـار تــو، و ای نظــــرت پــود مــن ای که غمت به شمشیر شکافت این تار و پود
ای کــه به سـنگ قـهرت بلور قلبم شکست در عــجبـم مـر تـو را از ایـن شکستن چه سود
ای کــه وصــال رویــت خــیال هــر شبـم شد وه کـه خــیــال باطـل، نـیـست بـرم ایـن وجــود
ای که ز باده ی عشق نیست تو را بهره ای از دل بـــی تـاب مـن بـشنـو کـنون ایـن سرود:
مخمور جــام عشقم، مخمور چشم ساقی تا هـــسـتـم چــنینـم، بـر مـی و سـاقـی درود
اصفهان- 14 اردیبهشت 1390
آفتاب
پس از آن خواب زمستانی خود
در پس کهنه لحاف پَر ابرهای سپید
به سرو روی زمین
سلام ها می کرد
سوز و سرما
جلوی پای نسیم نوروز
و قدوم خنُک باد بهار
تقلا می کرد
شقایق روییده در گلدان
آینه ی روی طاقچه را
سرخ از شرار بوسه می کرد
و پرستو
جام لعاب اندود آسمان را
از شراب خنده پر می کرد
کوچه های خسته و خالی و سوت و کور
مزدحم می شد
از صدای شادی و شور
اما پسرکی بود
در کنج تنهایی خویش
چشمانش به نیمسوز کنده ای بود
که ماه پیش
همگام با خاطراتش سوخته بود
و چه ناگفته ها
که در پس پوسته ی سیاهش نهفته بود
خبر از سوز و سرمای زمستان می داد
هفت سین سفره ی عید را مادر
چیده بودش شب پیش
پسرک اما
سبزی سفره ی عید
و درود آفتاب
و سرود و بوسه باران شقایق
در نظرش هیچ نبود
نه بوی سیب و سیر و سمنو
- چون هرسال -
مستش می ساخت
و نه دیگر
دور از چشم مادر
از سر سفره ی عید
دانه ای سنجد می چید
تنها یک چیز
خاطر او را بیش از سال پیش
و سال های پیش
بارور می ساخت
ماهی قرمز عید
که از درون قفس شیشه اش
سبزه را می دید
او خود را و ماهی را
هم نفس می دانست
و طرح زخم سینه اش را
بر دل ماهی می دید
و سکوت سیال ماهی
دهان دوخته اش را
یادآورش می شد
و شگفتا!
اندوه نگاه ماهی
که از ورای قفس شیشه ای اش
چشم به سبزه زار سبزه ی عید
دوخته بود
چقدر شبیه نگاه او بود
وقتی از ورای قفس خیال خود
به آسمان می نگریست
و سؤالی اما
ذهن او را در خودش گم می کرد
و کلیدش تنها
در بلورین دل ماهی تنگ بلور
گم شده بود
که چطور ماهی قرمز عید
به میان ورطه ی تنهایی خویش
غوطه می خورد
در چنگال شفاف قفس تنگ بلور
با دلخوش کُنکی سبز
از آن سوی قفس
که به ترفند شیشه ی خمیده ی تنگ بلور
سبزه ی عید برای ماهی
سبزه زاری می نمود
که از خاک کف رود
رسته است
پسرک با خود گفت
روزگار هر آنچه شد
هر آنچه هست
چرا نباید دل به آبی دریا بست؟!
پسرک با دل ماهی خو گرفت
و پس از آن
هوا برای او دوباره
از سیب و سیر و سمنو
بو گرفت
...
سال نو تحویل شد
خانه پر شد از بوی گل و
صوت سُرنا و دهل
پسرک با دلخوشی مشغول شد
به بوییدن شاخه ی یاس
سرشار شد از تابش پر مهر فلق
و آبی آسمان را در آغوش کشید
با سپید بال هایی از جنس خیال...
غروب هنگام
وقتی از کهنه دیدارهای هر ساله ی عید
و شوق تماشای جریان حیات
آسوده شد
به یاد ماهی قرمز سفره ی عید افتاد
رفت تا
به پاس بخشیدن دوباره ی جام حیات
سپاسش گوید
به اتاقش بازگشت
اما دید...
حجم قرمز رنگ ماهی
روی سطح نقره فام آب تنگ
سر می خورد
ماهی قرمز سفره ی عید
در غم سبزه زار کف رود
تنها
درون قفس شیشه ای اش
مرده بود...
-------------------------

سال نو مبارک
پ.ن: ای قیل و ای قال تو خوش، و ای جمله اشکال تو خوش / سال تو خوش ماه تو خوش، ای سال و مه چاکر تو را
و اکنون پس از آن همه خیال،
آن همه غربت،
آن همه بیم
وقتی خمره ی تهی غرور را
ناخواسته بر سنگ زدم
و پس از آن
سال ها پس از آن
وقتی مرزهای فرار پیش گام هایم فرود آمدند
و به درون خویش بازگشتم
و آینده را در خود نگریستم
صدایم دیگر رنگ گذشته را نداشت
هنوز تصویر مات دو نگاه،
گوشه ی غبارآلوده ی آینه را پر کرده بود
و مرا می نگریست
چشمانم را
هنوز سیاهیش بیم گذشته را داشت
و سپیدیش تشویش را
و درونم رسوخ می کرد
مسحور ظلمتش می شدم
و از روشنایش پر و خالی.
دیده ببستم و کوراکور مشت بر آینه کوبیدم
تا شاید پنجره ی مرموز دیدگانش را
بر اندوه دیدگانم ببندم
غافل از این که بر آینه ی جان خویش مشت می کوفتم
رخسار حزن اندود او بر جانم حکاکی شده بود
و او خود من بود
نه سایه ای که گمان می کردم روزی گام های خسته ام را
ناخواسته دنبال خواهد کرد
حال سال هاست او را در خود و خودم را در او می بینم
خوب می دانم
نگاه خود دریچه ست به ادراک خطوط
خواه پرده ی پلک ها فرو افتاده باشد
و همین مرا کافی است
و تا همیشه در دلم خواهد بود
و چشمانم دوخته به راهش
حتی اگر روشنای چشمانش بر دیگری بتابد...

پ.ن: دیگر تاب نقاب لبخند را بر چهره ام ندارم...
گاه كافي است تا از شكاف چشم ها، لحظه اي قدح خيال از انديشه هاي آبي دور پر شود تا ديگر هيچ گاه نتوان آن را خالي كرد. نه بتوان قدح را بر سنگ زد، نه آن را سر كشيد. تنها آن را دربسته در گوشه اي از طاقچه ي ذهن، در كنار خمره هاي منقوش ديگر نگاه داشت تا گذر زمان ذرات نهفته در قدح را هفت ساله و هفتاد ساله كند. اما چه سود؟ كه در نهايت نه قدحي مي ماند، نه طاقچه اي و نه اتاقي.
ديرترها ترسم از اين بود كه مباد تا جادوي چشم هاي آن رؤياي سپيد ديگر همدم تنهايي هاي شبانه ام نباشد و دور شدن خيالش، اراده ي گام نهادن به اين سنگلاخ بي بازگشت را از من دور كند. ولي اكنون ديگر از چشم هاي خويش مي ترسم. از سايه اي كه در آينه به من چشم مي دوزد و من سال هاست كه او را از ياد برده ام. از بازگشت به شب هايي كه سوز تنهايي به درون اتاق دربسته ام مي خزيد و تا مغز استخوانم نفوذ مي كرد. زماني كه پرده هاي منقوش و بلند راه را بر آبي هاي آن سوي پنجره بسته بود. مي ترسم. از چشم هاي گرگاني كه بي مجال مي درند و صورتك به چهره چسبانيده اند. اكنون آسمانم دوباره از ستاره ها خالي شده است. تنها هلال غبار گرفته ي ماه صدايم را هر چند مبهم مي شنود. او هم به تنهایی من است. مي ترسم...

