در سلول با صدایی گوش خراش باز شد.
- سلام! لطفا وسایلتون رو جمع کنید! باید...باید...بریم.
سجاده اس را جمع کرد و در کمدش گذاشت. بعد از آن بیرون آمد و کفش هایش را پوشید. زیباترین جامه اش را پوشیده و سر و رویش را آراسته بود. بقیه ی زندانی ها دستانشان را دور میله ها قفل کرده بودن و خیره ، به او نگاه می کردند. بیشترشان اشک در چشمشان می درخشید. زندانبان ها سرشان را پایین انداخته بودند. او با گام هایی بلند و قامتی استوار به سوی در زندان شروع به حرکت کرد. زندانبان ها هم پشت سرش به راه افتادند. صدای ناله ی زندانی ها بالا گرفت. همه به گریه افتاده بودند. زندانبان ها هم اشک در چشمانشان جمع شده بود. در طول این مدت که او در زندان بود، هیچ گاه احساس نکردند که او زندانی آن هاست.
ماجرا از وقتی شروع شد که پس از مدت ها بالاخره یک نفر سکوت را شکست و آن یک نفر علیمردان بود. علیمردان خان بختیاری؛ خانی از خوانین چهارلنگ. نام مادرش بی بی مریم بود. کسی که در جنگ جهانی اول که بخش هایی از ایران زیر نفوذ نیروهای استعمارگر روس و انگلیس قرار گرفته بود، به طرفداری از نیروهای آلمانی و عثمانی برخاست و علیه نیروهای اشغالگر قیام کرد و به همین خاطر به سردار مریم بختیاری معروف شد.
علیمردان، در همان دوره ی کودکی از داشتن پدر محروم شد. و به همین خاطر کودکیش را نزد دایی های خود سپری کرد و به مکتب رفت. و پس از آن در سال 1302 خورشیدی و پس از جداشدن طوایف بختیاری به همراه برادر خود به عنوان رئیس طایفه چهارلنگ انتخاب شد و این مصادف بود با دوره ی حکومت رضاشاه.
علیمردان خان از همان ابتدای ریاست خود با سیاست های رضاشاه دست به مخالفت زد. مالیات های سنگین و کم توجهی رضاشاه به وضع معیشتی آن ها که احتمالا ناشی از نگرانی او از به قدرت رسیدن طوایف بوده، دلایل اصلی شورش علیمردان خان علیه رضاشاه بوده است. او در این راه کوشش بسیار کرد و شمال خوزستان را به تصرف خود در آورد. ولی پس از یک سال جنگ با حداقل امکانات و در حالی که تعداد اندکی از یاران او باقی مانده بودند، در فرخ شهر کنونی حاضر به صلح شد و امان نامه ای توسط رضاشاه برای او صادر گردید و بعد به زندان قصر منتقل شد...
و حالا بر خلاف امان نامه ای که رضاشاه برایش صادر کرده بود می رفت تا در برابر جوخه ی اعدام قرار گیرد.با گام هایی بلند و استوار و قامتی رسا، حلاج وار، بدون این که ترس به دل راه دهد به قتلگاه نزدیک می شد.1
وقتی که از مقابل جوخه ی اعدام می گذشت، با لبانی پر از خنده با آن ها احوالپرسی کرد و با همان گام های بلند به سوی چوبه ی دار پیش رفت. یکی از دژخیمان پیش آمد و می خواست چشم هایش را ببندد. او به آرامی دستمال را از دستش گرفت و گفت: «پسرم! بگذار تا این صحنه ی جالب و تماشایی را که قطعا مافوقان شما را خوشحال می کند، من هم در آخرین لحظات حیاتم به چشم ببینم. چرا که تاکنون من شیری را دست و پا بسته در مقابل مشتی شغال ندیده بودم.»
زندانبان هم از کار خود منصرف شد. او با سینه ای فراخ و قامتی استوار و با چهره ای مصمم، مقابل جوخه ی اعدام ایستاد. فرمانده ی جوخه، فرمان هدف گیری را صادر کرد.
لحظاتی بعد صدای رسای علیمردان، در حیاط زندان طنین افکند و تن دژخیمان را به لرزه درآورد:
- زنده باد ایران و آزادی!2
که صدایش در صفیر چند گلوله خاموش شد.
لحظاتی بعد جسد بی جان مردی که دلی چون شیر و عزمی پولادین داشت و در میدان های جنگ هیچ رزمنده ای پشت او را ندیده بود به پای چوبه ی دار بر زمین غلطید.
مرگ او تاثیر شگرفی بر دوستدارانش نهاد. به ازای هر قطره خونی که از پیکر سردار رشید بختیاری بر روی زمین چکید، هزاران اشک از چشمان مشتاقان او به روی گونه هاشان غلطید. مردان جامه هاشان را دریدند. زنان موهای سر خویش را بریدند. شعرا درباره اش مرثیه ها سرودند و آهنگ سازان ترانه ی شیرعلیمردون را ساختند. هنوز صدای چوپانان را بر فراز کوه های بختیاری می توان شنید:
مو لر بَلیط خورُم هف سال چوپونُم گر زنیمُ قرقره مو مشق ندونُم
شُمشیر علیمردون طلای بی غش ز زمین برچ اِزَنه وِ آسمون تَش
بی عروس تو کِل بزن تا مو کنُم جنگ شُمشیرم وِ گل زَنُم سی ایل چارلنگ
کُجه تیر، کجه سپاه، کجه فراشُم رَه بدین دامُ دَدُم بیان سر لاشُم
دشمنون ز بعد مو چاره ندارن گویَلَ نیله سووار وِ هفت و چارن
چی کلا پرپر کنُم روم وِ تهرون اسم شاه نَه کور کنُم، شاه علیمردون
علیمردان خان بختیاری رفت تا نامش در ردیف کسانی قرار گیرد که جانشان را به وطنشان پیشکش کردند...
"دانلود آهنگ شیرعلیمردان با صدای سیما بینا"
----------------
پاورقی: ۱- به نقل از بزرگ علوی ۲- به نقل از سید جعفر پیشه وری از قول یکی از زندانبان ها که شاهد اعدام او بوده است.
عمریست دلم در هوای کوی یار می گرید واندر طلب سر و زلف نگار می گرید
حـلقه ی تـنهایی گـرفتـه او را در آغــوش او، خـود و تنهاییش در کنار می گرید
بوته ی هـرزه ی پاییز همبسترش گشته او آشـکارا چــون ابــر بهـار می گرید
غم و غـصه ها بر سـرش آوار گـشـته اند او تنها و بی صدا به زیر آوار می گرید
در غــم و غــصه هــایـش نـه تنـها خود او که نی و بربط و چنگ و تار می گرید
گـویمـش بـس است کـم کن این زاری را او گـوش نــدارد و بـــســیار می گرید
گـویـمش کـافی است ریــش شـد دل ما او بــی صـدا و از پس دیوار می گرید
گــویمــش صــاحبدلان را گریه کار نیست او درنـگ مـی کند و دگربار می گرید
ایــن هــــمه کــند و کاو از برای چیست؟ که او در حسرت لحظه ی دیدار می گرید

پینوشت:
-به شرایط فعلیم عادت کردم ولی بازم اینجا تنهایی ذاتی آدم ها خیلی احساس می شه.
-زاینده رود قراره به زودی دوباره بی آب بشه. بیشتر نگران چایی فروش های کنار رودم.
-قراره برای دومین بار برگردم ولایت...
تازه می فهمم که چقدر دوستت داشته ام. تازه بعد از این همه فاصله می فهمم که چقدر به تو نزدیک بوده ام. آه! آه که چقدر دیر فهمیده ام. آن زمان که هر روز به شوق دیدار تو پای در راه می گذاشتم و هر لحظه سیمای تو ظلمت پشت پلک هایم را روشنایی می بخشید فکر می کردم که می فهمم. آن زمان که هر شب خیالت خواب را از چشمان من دور می کرد فکر می کردم که می فهمم. ولی نمی دانستم و نمی فهمیدم.
اما حالا می فهمم. حالا که فرسنگ ها دور از تو ایستاده ام. برای همین است که فکر می کنم گاهی دوری بهتر از نزدیکی است، غربت بهتر از قربت است.
اینجا همه چیز زرد است. آسمان، خاک، هوا، آدم ها همه زرداند. اینجا رودها خشک اند. آسمان اینجا بی مهر است. پرندگان اینجا نمی خوانند. آسمان اینجا از پر کلاغان سیاه است. اینجا تا چشم کار می کند بیابان است. اینجا دور است. دور از خورشید، از افق، از هیاهوی غروب. خورشید اینجا از غرب طلوع می کند. اینجا، آدم ها مثل بیابان زدگانی هستند که راه خویش گم کرده اند...
ولی، ولی برای من که پیرامونم را از ورای خیال تو می بینم، همه چیز آبی است. آبی!
چند روز پیش که حود را بدینجا می رساندم فکر می کردم این منم که از تو دور شده ام. اما حال که فکر می کنم، می فهمم که این طور نیست. این تو هستی که مرا ترک کرده ای. من همانجا هستم که بوده ام. این تویی که گوش به ندای ساربان سپرده ای و رو به سوی بیابان داری.
اما چه کنم؟ چاره ای ندارم جز این که همچون گذشته تنم را در دستان سرد سرنوشت رها سازم...
دلم سیر شد زین سرای سپنج خدایا مرا زود برهان ز رنج

-------
پینوشت:
- من اینجا بس دلم تنگ است...
پشت حصارهاي سيماني سيراب و به دور از هياهوي شهر، پسركي كنار تنهايي خودش غنوده بود و آسمان چشمانش را به ديدگان سياه او دوخته بود. بوي خاك نم گرفته، غم را به دل پسرك سرازير مي كرد. باران شب گذشته، به چهره ي آسمان طراوت بخشيده بود. لكه هاي ابر گاه گاهي، روي سياه آسمان را مي پوشاند. باد صورتش را مي نواخت. سنگيني نگاه هزاران ستاره را بالاي سر خودش حس مي كرد. كرانه هاي آسمان پر از ابر بود. در دوردست ها، كوه هاي اطراف شهر هر لحظه صاعقه باران مي شد. تكه ابرهاي نزديك تر، روي نور نقره فام صاعقه ها، سايه مي انداخت. هر لحظه خط پر پيچ و خم و خشني، كوه ها و صخره هاي اطراف شهر را روشن مي كرد.

چشمان پسرك بي اختيار بسته شد...
ابرها در اطراف كوه ها پايين مي آمدند. رعد و برق، پيرامون پسرك را با شراره هاي خويش روشن مي كرد. پژواك بي پايان مهيبي در دره ها مي پيچيد. برق، صخره هاي اطراف او را در هم مي شكست. باران و تگرگ بر بدنش مي كوبيد. تندباد شديدي او را به سوي دره ي تنگ مي راند. زانوان و آرنج هايش خراشيده شدند و به خون افتادند. اما او احساس درد نداشت. براي نخستين بار در زندگي اش وجود خلسه ي ويژه اي او را در بر گرفته بود. بدون توجه به سرنوشت خويش، با شادماني غيرقابل وصفي، در تنگناي كوهساران به پايكوبي پرداخت. به دليل گناهاني كه مرتكب شده بود، بايد در برابر خشم و غضب آسمان ها، سر فرود مي آورد. اما در عوض، اطمينان خاطري مسلم او را در بر گرفته بود و خود را به دور از تمام گناهان مي ديد. رعد و برق با شعاع هايش كه بالاي سرش را روشنايي مي بخشيد، به او مانند پسر خويش درود مي فرستاد. باد همچون كودك خود از او استقبال مي كرد. دره با خوش آمدي بي پايان به صدا در آمده بود و تخته سنگ ها به افتخار او بر دامنه ي كوه فرو مي غلتيدند.
آن گاه براي نخستين بار خودش را شناخت. هيچ يك از شياطين نمي توانست در او رخنه كند. هيچ چيز قدرتي چنان نداشت كه آسيبي به او برساند. پايكوبان كلماتي از دهانش بيرون مي آمد كه معنايش را در نمي يافت. آهنگ آوازش مانند گام هاي رقصش، نا آشنا، اما بخشي از وجود او بود. همچنان در پيچ جاده ي كوهستاني قدم بر مي داشت. پيش روي خود، دشت وسيع و همواري را ديد كه به واسطه ي ابر و باران و غبار، تيره و نمناك شده بود. در آن لحظه، طوفان از حركت بازايستاد. ابرها يكسو رفتند و پس از آن، نور شگفت و خيره كننده اي از وسط دشت تابيدن گرفت و كم كم وجود او را هم در بر گرفت. هيچ گاه در باورش نمي گنجيد كه چشم انساني بتواند در مقابل چنين درخششي تاب آورد. پسرك نور را فهميد. بدون اين كه احتياج به تفكر داشته باشد، نور را درك كرد. تا پيش از اين هرگز چنين چيزي را درك نكرده بود...

پسرك چشمانش را باز كرد. روي پله هاي حياط خانه شان نشسته بود. او براي لحظه اي مقصود حياتش را ديده بود.
پينوشت:
- علاقه ي شديدي به هواي پاييزي و بارون و ... پيدا كردم. باورم نميشه من همونيم كه تا يه ذره بوي نم بهم مي خورد حالم بد مي شد.
- اين احتمالا آخرين آپيه كه توي شهر خودمون ميكنم.
- بعد از مدت ها توي اين وبلاگ مطلب نوشتم:
وقت داشتين يه سر بزنيد.

تقريبا از همون شروع تحصيل، تو گوشمون خوندن كه خدا واسه ي هر كسي، از همون موقع كه آفريدش مقصد معلوم و مشخصي تعيين كرده. اينم گفتن كه هر كس مي تونه با اختياري كه داره، خودش مقصد آينده ش رو تعيين كنه!
پس بالاخره كودومشه؟ بالاخره سرنوشت دست ماست يا خدا؟
مگه از بچگي به ما ياد ندادن كه خداوند داناي كله؟ مگه نگفتن خدا همه ي ريز و درشت دنيا رو مي دونه؟ پس حتما سرنوشت آدم ها رو هم مي دونه. پس لابد مي دونه كه مثلا من آخرش قراره چي بشم. مي دونه كه قراره خلاف كار بشم، دزد بشم، دكتر بشم يا ... . اصلا حتما خودش تعيينش كرده. آره. حتما خودش وقتي من رو آفريده، همون موقع مقصد زندگيم رو تعيين كرده. حالا سوال اين جاست. خدايي كه سرنوشت و تقدير آدم ها رو حتي قبل از آفريدنشون مي دونسته چرا گفته هر كس مي تونه خودش مسير زندگيش رو تعيين كنه؟!
حالا يه سوال ديگه. خدايي كه از قبل مي دونسته و البته هنوزم مي دونه كه من جهنمي ام، چرا هي بهم مي گه به راه راست هدايت شو؟! مگه خودش موقع آفريدن من روي پيشونيم ننوشته كه مي رم جهنم؟ پس چرا اصلا منو خلقم كرده؟ خدايي كه مي دونست اگه من رو خلق كنه كار بد مي كنم و دنياش رو خراب مي كنم و آخرشم بايد برم جهنم، چرا منو به وجود اورد؟
* اين سوال درست عين همون سوال معروف "هدف خلقته". خدا گفته بزرگ ترين هدف خلقت آدم ها تقرب به خداست. مگه خدا تقرب ما رو لازم داره؟ اصلا اگه به وجود نمي اومديم تقربي هم وجود نداشت. اين طوري سنگين تر نبود؟! يا عده اي هم مي گن خدا به خاطر لطفش به ما، ما رو آفريده! (خودتون بقيه ش رو بگيد...!)
* با ديدن سريال "پنجمين خورشيد" يه نظريه در اين رابطه براي خودم ساختم كه البته اونم زياد جوابگو نيست. پيش خودم گفتم شايد دنيا داره به n حالت پيش مي ره. يعني ممكنه توي همين زمان كه من دارم اينا رو مي نويسم، يه مهرداد ديگه به خاطر اعتياد افتاده كنار خيابون! يا يه مهرداد ديگه توي كلاب نوكيا داره مي خونه! درست توي همين زمان. هر كودوم از اين شاخه ها هم يه مقصد جدا دارن. اين طوري اختيار معنا پيدا مي كنه. يعني اين كه مي توني هر كودوم از اين مسيرها رو كه بخواي انتخاب كني. مي توني بيفتي روي جاده ي اول و معتاد شي. يا اين كه... . خدا هم گفته يكي از بهترين اين مسير ها رو انتخاب كنيد. ولي اين طوري هم كه نمي شه! بازم خدا مي دونسته كودوم مسير رو انتخاب مي كني!
* دارم ديوونه مي شم. لعنت به اون كسي كه اين سوال رو انداخت تو ذهن من!
* درس مربوط به "جبر و اختيار" معارف پيش دانشگاهي رو زير و رو كردم ولي متاسفانه چيزي دستگيرم نشد. تازه هر بار گيج تر هم شدم. مشخصه كه نويسنده هاش هم چيزي در اين رابطه نمي دونستن. واسه همين به طرز فجيعي پيچوندنش.
* خدا مي تونه يه سنگي رو درست كنه كه خودش نتونه برش داره؟
* سر همین مساله یه سری اعتقادات مضحک پیدا کرده بودم که خدا رو شکر تا حدودی رفع شده.
* چيه؟ مي خوايد بگيد نبايد به اين چيزها فكر كرد؟ مي خوايد بگيد عقل ناقص آدم ها كفاف اين مسائل رو نمي ده؟ بالاخره كه چي؟ چقدر بايد از اين مسائل فرار كرد؟ اصلا چه دليلي داره؟ خدا گفته بايد توي مسائل اعتقادي تفحص كرد. نمي دونم چي مي شد خدا يه ذره بيشتر سر كيسه رو شل مي كرد و اين يه قلم توانايي رو هم به عقل ما اضاف مي كرد!!
* اگه نفهميدين تو اين پست چي گفتم زياد ناراحت نباشين. راستش خودم هم درست نفميدم چي نوشتم.

